|
|
|
|
روزهای بی نامی می گذارند قلمت گم باشد زیر میز تکرار امواج پرده ها پرنده ایی به شیشه میخورد "نوکی خورده شیشه بر می چیند " و هیچ جا نوشته نمی شود
روزهای بی نام کاغذ گوشه های بادهای نیمروز شبها را قدم می زند تا یافتن عصایی شکسته که نمی داند مال کیست تا دیگر مراقب خودش نباشد
عبور کلاغ ها در ابرهای سرخ غروبی که دفن شد زیر پوتین های سیاهم سرد از آخرین گدازه ها حالا موجودات دیگری می کشد از این چاه من جای خالی موجودات
از هراس جاهای خالی ام شعر می شوم در گودالهای زیر چشمت دنبال نشانه ایی که نیست دنبال بخار زندگی روی پل های هوایی آخرین پله می شود چشمهای بیرون پله ی اول لبه ی چاه های سیاه و سفید چاه های جا مانده از تو از بالای این کوه
حلقه های دود سرگیجه ها را عقب می کشند پرتاب هم که شوند بی انتهاست و محیط آن لکه ی قرمز ناپيداست ازبالای این کوه چه فرق می کند رنگ پرچم آسمان دودیست .
فریاد کتاب فارسی
گرگ آمده بوی خاموش برق مشقهای بدمان می ترسید دود درسهای عبرت سرگیجه های فانوس افتاد سمت بیشتر نور تا چشمهای قرمز پیدا باشند بین دفترهای کاهی چهار پایه ایی آویزان از شبها کابوس بالاترین خط تخته سیاه دروغهای مچاله ی چوپان بشنو از نی بشنو از خستگی دشت تا گوسفندان سیاه آرام بخوابند بین دفترهای سفید
با بچه گرگها بزرگ شدیم هر چه دروغ می گوییم در مشت بسته له نمی شود این هزارپای خانگی
فردا بیدارم نکن پرت پشت درهای استخوانی سهم فسیل های بی زمان چند جای کبودم جا مانده پشت ردیفهای بی خط پشت ردپای خونی هزارپا پشت خواب تخته های سیاه با آن گچ ها سفید نشد
حالا که ماه توی گلویم افتاده و نیمه ی صورتم فرو رفته در قطب بی زمان خود فکر کن کجا رفته اند پرنده های نابینایی را که پراندم در پراکندگی قرن ها تنهایی بر می گردند در خلاء خاکهای سرم روده های خشکی می تراشند به ماه مي سپارم در شب های تاریک تخم گذاری كه بیهوده است کنار رفتن ابرها و رشد نكردن باكتريهاي مضر در گوشهاي منجمد راميشنوم تنها جاییست برای خستگی بالها بالهایی که نمی دانند سرفه های این مجسمه
از هجوم بادهای موسمی نیست
مرگ را با پاهای نحیف سپرديم به غروب غروب را به خانه آوردیم آنگاه که نمی رفت در رنگهای خود دانست فرزندان خوبی نبودیم خونش چكيد در رنگهای پریده در چراغهای شب نما در سلولهای زیبای مصنوعی به نامش به دریاهازديم بی هیچ نشانی از او سایه هایمان درديوارغروب شاخ شدند برای هم و تا طلوع هاي ديگر ندانستیم فرزندان همان غروبیم . خیال داغ شکسته های آسمان بوی پله های خیس شب های خمار حافظ درمشت های متورم بارانی روی نیم رخ های چشم سیاه بعد بالها و بال بال گداختن ته نشين سروها چشمهایم پله پله سوخت سنگهای لاجوردي نرفت در سیاهی زیر چشمم نگفت از موهای کبودمان چراغها شكستند در خنکی باران و سمت دیگری تاریک ماند برای همیشه
+تاریخ پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت
نویسنده پرستو فریدونی
|
|